شهید عباسیان در اول فروردین سال 1347 در روستای گاچ از بخش ششتمد در خانواده ای مذهبی و نسبتاً کم درآمد و زحمتکش دیده به جهان گشود. شهید در دوران کودکی از نظر اخلاق و بردباری و تمیزی با بچه های دیگر تفاوت داشت. دوران ابتدای را در روستا گذراند و برای گذراندن دوران راهنمایی و دبیرستان به سبزروار آمد. خانه محقری اجاره کرد و در روزهای تعطیل و اوقات بیکاری برای تامین هزینه تحصیلی اش به قالی بافی می رفت.
بعد از دیپلم در رشته کاردانی ماشین ابزار در دانشکده شهید محمد منتظری مشهد مقدس پذیرفته شد. او ترم سوم بود که پدرش عازم جبهه شد و حدود شش ماه بعد، شهید در جبهه به پدرش پیوست. پس از دو ماه خدمت برای مدت کوتاهی به مرخصی آمد. در این مدت، حالات و رفتارش تغییر کرده بود. پس از اتمام مرخصی دوباره عازم جبهه شد و به مادرش گفته بود که لباس مشکی اش را در ساکش بگذارد. مادرش گفته بود: «حالاکه محرم نیست.» و شهید گفته بود: «دوست دارم هنگامی که شهید می شوم، لباس مشکی به تن داشته باشم.»
بعد از سیزده روز در تاریخ 67/3/1 در منطقه شلمچه به فیض شهادت نائل آمد و بعد از هفده روز خبر شهادت ایشان توسط سپاه به پدر و مادرش رسید.
چند شب از دفن گذشته بود که روحانی مسجد روستا در مسجد به مردم می گوید: «مردم من امر عجیبی دیده ام. نمی دانم بگویم یا نه؟» با اصرار مردم، ایشان این گونه می گویند: «دیشب در هنگام عبور از کنار مصلی با چشم خود دیدم، مزار شهید روشن است و نوری در اطراف مزار مشاهده می شود. وقتی به طرف مزار رفتم و نزدیک آن رسیدم، نور ناپدید شد.»